- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 13:27
سلام ببخشید که این مدت نزاشتم چون رفتم مسافرت و بعدش هم مشکلی تو گوشی و نتم ایجاد شد . الان ۶ پارت رو میزارم سه پارت پایین و یه پارت بالا
پارت ۶ و ۷ و۸ - تاریخ: 1396/9/20 ساعت: 3:59
#اجازه هست برايت بميرم #پارت6 نمیدونم چقدخواب بودم اما وقتى که بیدارشدم، لباسهام تنم بودند. به اطرافم نگاکردم.اتاق تاریک بود.به سختی ازجام بلند شدم . چادرم گوشه ی اتاق افتاده بود!...بسمتش رفتم...بادستای کم جون و لرزونم چادر و بلند کردم...بابه یاد اوردن اتفاق دیشب بازگریه کردم وچادر و روی زمین انداخت...
پارت ۹و ۱۰ و ۱۱ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:41
اجازه هست برايت بميرم؟!#پارت9 مادر دنيابادیدن دنیا تواون وضع قلبمدرد گرفت...خدایا یعنی واقعا دخترم حامله است؟ پشت در دستشويى منتطرش شدم . عوق زدنهاش حالم و بدتر میکرد، طاقت نیاوردم و به دردستشویی زدم:دنیا!...مامان...حالت خوبه؟! سکوت __ دنیانگرانمکردی دختر! باصدای ضعیفیگقت: خوبم مامان !برو !...میام! ...
پارت ۱۲ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:41
#پارت12دوروز گذشته بود وهنوز مادرم نتوانسته بود من رو راضی به سقط کنه!... اينبار باناراحتی وارد اتاقم شدو گفت:دنیا شکمت کمکمبزرگ میشه ،برات دردسر میشه ! نه میذاری به فرهاد بگیم نه میذاری سقطش کنیم!... _ فرهاد بفهمه میگه بکشمش!..من میخوامش!... __ ایندهات و نابود میکنیدنیا!...این بچه دست و پاتو میگیره...
اولین رمان ...... پارت اول رمان اجازه هست برات بمیرم؟! - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 0:31
امیدوارم دوست داشته باشید روبه قاضی کردوگفت: من به اون بچه ى توشکمش شک دارم!اون بچه من نیست! باصورتی کش اومده بهش زل زدم وباناباوری گفتم : یعنی چی؟؟منظورت چیه؟!میفهمی داری چی میگی؟! وکیل روبه قاضی کرد و گفت:من میخام باموکلم خصوصی حرف بزنم. قاضی دستی به ریشش كشيد و گفت:حتما اقای دلباز!میتونیدباموکلت
پارت دوم رمان اجازه هست برات بمیرم - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 0:31
دراتاقش روبازکرد پشت میزکارش نشست وگفت:چیزی میخوری برات بیارم؟! __ نه مرسی! __ اگه قبل از طلاق گرفتن میگفتی به باردار بودنت شك دارى این اتفاقا نمیوفتاد! __ آخه اون اتفاق با طلاقمون تو ده روز افتادن! انقد سریع شدکه فکر اینجاشونکردم! __ کدوم اتفاق؟! آه ميكشم!....تو دوراهى ام!...اين شرمسارى رو تعريف
پارت ۳ - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 0:31
سرم وازسجاده بلند کردم و ب ساعت نگا کردمنزدیک ۱۰.۳۰ بود! وسایلمو توچمدون گذاشتم .بس بود هرچی تحمل کردم! بایداین وضع تموم میشد!خواستم برم خونه مادرم که نظرم عوض شد! تصميم گرفتم حالا كه ميخوام براى هميشه برم؛ اول حال فرهاد رو درست وحسابى بگيرم و بعدبراى هميشه برم خونه ى مادرم! چادرمو سرم کردم و از خ
پارت ۴ - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 0:31
دراتاق رو بازکرد و با من وارداتاق شد.تازه به خودم اومدم و هلش دادم و گفتم :بمن دست نزن عوضی!... __ هوووش! اروم باش خانم ! کارت ندارم. فقط خواستم کمکت کنم. __ بمن دست نزن !... __ چشم هرچی شما بگی!... من برم برات شربت بیارم یکم اروم شی! بغض كردم و گفتم : هیچی نمیخوام!...فقط تنهام بذار! بدون حرف د
پارت۵ - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 0:31
گیج به سمت آرش برگشتم که بهم نزدیک ميشد؛وقتى دستامو گرفت، ناليدم: ولم کن __ اروم باش گربه وحشی!... __چرا سرم داره گیجمیره؟!... __ چیزی نیست اروم باش!... بهم نزدیک تر شد و کامل منو تو بغلش كشيد!.... توان جنگیدن باهاش رو نداشتم !...هر لحظه سست تر میشدم!.... من و از روی زمین بلند کرد و بسمت تخت گو
پارت ۶ و ۷ و۸ - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 0:31
#اجازه هست برايت بميرم #پارت6نمیدونم چقدخواب بودم اما وقتى که بیدارشدم، لباسهام تنم بودند. به اطرافم نگاکردم.اتاق تاریک بود.به سختی ازجام بلند شدم . چادرم گوشه ی اتاق افتاده بود!...بسمتش رفتم...بادستای کم جون و لرزونم چادر و بلند کردم...بابه یاد اوردن اتفاق دیشب بازگریه کردم وچادر و روی زمین انداخت